مسیر زندگی

هيچوقت نميدوني زندگي برات چي آماده كرده...مثه فيلمي كه نميدوني تهش چي ميشه...هنوزم كه هنوزه تو شوك ام... نميدونستم يه اتفاق ، اينجوري ميتونه كل مسير زندگي و طرز فكرتو عوض كنه... احساس ميكنم همه ي اين اتفاقارو خيلي بايد بگذره بتونم حضم كنم...شايد يه ماه، شايد يه سال، شايدم چند سال... فقط اميدوارم اين مسئله حل شه، واگرنه خداحافظ زندگيه نرمال ...

تغییر

زمان میگذره و خیلی چیزا عوض شدن. احساس میکنم دیگه مشکی همون مشکی و سفید همون سفید همیشگی نیست....صدای بارون وقتی میخوره به شیشه...یا حتی گرمای نور خورشیدی که پوستتو لمس میکنه....احساس میکنم روزا همینجوری میگذرن.... انگار [باید] بگذرن...میگن ایجاد تغییر تو زندگی خیلی مهمه...ولی اگه این تغییرارو نخوای چی؟؟ اگه نخوای به یه سری چیزای جدید عادت کنی چی؟ چرا همه چی تو زندگی بایدیه؟؟ چرا؟؟؟

بد

برام جای سواله چجوری بعضی آدما میتونن انقد بد باشن؟ احساس میکنم تا آخر عمرم بشینم کتاب بخونم یا یکی با رسم شکل بهم توضیحش بده ، بازم هیچوقت نمیتونم درک کنم این مسئله ارو......

ذهن خوانی

اگه میتونستم ذهن آدمارو بخونم الان هزار هیچ جلو بودم!