تکیه گاه

بعضي وقتا جاي خاليه يه شونه اي كه بتونم روش سرمو بزارم و راحت چشمامو ببندم برا اينكه اشكام نريزن، خيلي تو زندگيم خاليه...

نقطه ی صفر

امروز سر خستگی اصن نمیتونستم چشامو باز نگه دارم....باید یکم ساعتای کاریو کمتر کنم....عملا یه نوشیدنی از دستم افتاد و گند زدم به همه چی....خداروشکر لارا بهم کمک کرد چون حال تمیز کردن اونم نداشتم....

ولی این پارت تایم جابمو نیاز دارم...به هر کی میگم از 15 سالگی این کارارو کردم باور نمیکنه....البته خب عادیه....باید به فکر 2 سال بعد باشم......خودم خوب میدونم این اوضاع موقتیه و همه چی قراره به زودی عوض شه..هرموقع بهش فک میکنم لبخند میاد رو لبم و انرژی میگیرم.....

همه از صفر شروع کردن...

پُینته خوبه قضیه اینه که من دیگه تو نقطه ی صفر نیسم....

عذاب وجدان

و بازم حس عذاب وجداني كه خفه ام ميكنه...

هممممم

فك نميكردم انقد طول بكشه...

اعتماد

چرا احساس ميكنم اعتمادم كلا نيست و نابود شده؟ انگار ديگه حتي به خودمم اعتماد ندارم...

آدم بیشعور

راست ميگن تحمل يه آدم بيشعور سخته، ولي تحمل آدم بيشعوري كه فكر ميكنه باشعوره و حق با اونه خيلي سخت تره...

حكايت خيلياس...

عشق

چه عشقي ميتونه بزرگتر از اين باشه كه خوشبختيه طرف مقابلت برات مهم تر از خوشبختيه خودت باشه، وقتي ذات آدما تو هر زمينه اي جوريه كه بهترين هارو اول براي خودشون ميخوان بعدش براي بقيه؟