قلب شیشه ای

احساس ميكنم قلبم كار نميكنه...انگار يه چيز شيشه اي تو سينه امه كه فقط برا قشنگي گذاشتنش اون تو...چجوري ميتونم درستش كنم؟ آيا اصن ميخوام درست شه؟.....

پ.ن: و بازم همون داستان هميشگي... مشكل از بقيه نيس، مشكل از منه....

نه

دروغ زياد ميگه، ولي وقتي داشت راجع به احساساتش حرف ميزد ، جُزِ اون معدود دفعاتي بود كه حس كردم داره راستشو ميگه و از ته دل حرف ميزنه....حرفاش انقد غمگين بودن كه يه لحظه اشك تو چشمام جمع شد و بغضم گرفتم...به خودم گفتم نبايد احساسي شم، سريع لحنمو عوض كردم و گفتم: خب شمارشو بده من باهاش حرف بزنم، بعدش زدم زير خنده...

ولي خب، ازون خنده ها بود، و خودشم فهميد....

آدم تاکسیک

زندگی انقد کوتاهه که آدمای تاکسیک زندگیتو فقط باید بلاک کنی بدون هیچ حرفی.

اتفاقی

هر چي بيشتر ميگذره، بيشتر به اين پي ميبيرم كه هر اتفاقي كه تو زندگيم افتاده بي دليل نبوده.... هر چي بيشتر به آدمي كه الان هستم نگاه ميكنم، بيشتر ميفهمم، جاهايي كه زندگي كردم، آدمايي كه باهاشون روز و شبمو گذروندم، و حتي بدترين اتفاقايي مثه مريضي و مرگ و دعوا و ... همه ي اينا بي دليل نبودن....و نتيجه ي همه ي اون چيزا، چيزيه كه من الان هستم... و ازين بابت،

خوشحالم و ممنون....

فاصله گرفتن

يه مدت ميخوام از م. فاصله بگيرم چون احساس ميكنم الان باهاش حرف بزنم ممكنه بيشتر از قبل بهش صدمه بزنم، و اين عاخرين چيزيه كه ميخوام در حقش انجام بدم....ميدونم بايد برگرده به زندگيه هميشگيش، همون زندگي اي كه من جايي توش ندارم... برا همين بايد بهش كمك كنم..هرچند بعضي وقتا سر بعضي چيزا خودمم ناراحت ميشم و نميخوام ازش دور شم... ولي هميني كه هس.. الان كمكش نكنم بعدا زيادي دير ميشه....

عادی

ديگه همه چي معمولي شده و با ديدن اسمش قلبم درد نميگيره...اين روزا حالم عاديه...خيلي عادي....