پازل

رابطه ی دوستمو میبینم اینحوریه که اون از یه پازل 100 تیکه ای، 70تاشو چیده ، دوس پسرش 29 تاشو ...و تهش یه دونه ازون پازلا گم شده و ....و هردوتاشون دنبال همون یه تیکه ی گمشده ان بدون در نظر گرفتن اون گَپِ زیاد تو حل کردن این پازل. تازه اصل ماچرا اینه که اون یه تیکه ی گمشده دقیقا جلو چشمشونه، ولی اونا نمیبیننش....

چیز های کوچک

احساس میکنم خیلی از چیزای کوچیک ولی در عین حال بزرگو نادیده مگیریم...سهراب سپری چقد قشنگ میگه :

من صدای نفس باغچه را میشنوم.....

همین یه جمله ی ساده میتونه طرز دیدت به اطرافت رو تغییر بده.

آیا تو جز اون آدمایی که نفس باغچه رو میشنون؟

دوستی

نمیشه دوستی و صمیمیت رو فُرس کرد...دوس دارم وقتی یه چیزی تو ذهن طرف مقابله خودش بگه، نه اینکه من صد بار بپرسم و تهش به جوابی نرسم..اگه با یکی راحت نیسی یا یه سِری چیزارو نمیتونی بهش بگی، همه ی این کارا برا چیه پس؟ من اگه ببینم طرف بینمون یه دیوار میبینه، خودمم سعی میکنم اون دیوارو ببینم...چون نمیخوام بدون اینکه خودش بخواد از حریم شخصیش پامو فراتر بزارم....

اگه نمیگه منم نمیگم...اگه اعتماد نمیکنه منم نمیکنم....اگه راحت نیس، منم نیسم.....والسلام!

کلید

ميخوام در خاطراتمو قفل كنم و كليدشو بندازم تو ناكجا آباد... جايي كه هيچوقت پيداش نميكنم....

زمان

چقد زمان داره زود میگذره .....

بچه

تازه فهميدم چقد هنوزم بچه ام و خودخواه :)) بايد خيلي بيشتر ازينا بزرگ شم و اطرافيامو درك كنم...نبايد فقط پي اُ ويه خودمو ببينم....واقعا برام عجيبه كه تا چن ساعت پيش فك ميكردم بزرگ شدم، تهشم سر يه قضيه ي خيلي كوچيك فهميدم نه بابا هنوز خیلی جا داره که بزرگ شم....حقمه بشينم با عروسكاي باربي بازي كنم :))

؟

دیگه مغزم نمیکشه، من همیشه رفتار طرف مقابلو میبینم و مناسب همون رفتار میکنم...کسی که هی رفتارش عوض میشه چجوری باید رفتار کنی؟ عملا مشکل کجاس ... من یا اون ؟

آهای خبردار

آهای غمی که مثل یه بختک
رو سینه من شده ای آوار
از گلوی من ، دستاتو بردار.....

رَدِ خاطرات

گاهی دوس داری یه سری اتفاقا بیفته ولی نمیشه....انگار داری تو یه جاده ی بی انتها میدویی...جاده ای که بن بست نداره...رابطه ی ما هم همین شکلی بود....هی میدویدیم...دست تو دست هم...ولی یه جای این مسیر یکیمون بالاخره خسته شد و دست اون یکیو ول کرد...کی دست کیو ول کرد؟ خودمم هیچوقت نفهمیدم...اون فک میکنه من...من فک میکنم اون...هردومون مقصر بودیم....هردومون بچه...گاهی فک میکنم این مسیر حتی اگه یه انتها یا بن بست داشت، تهش میفهمیدیم اشتباه رفتیم...شاید اینکه وسط راه یکیمون خسته شد، کار درستی بود...

فک کنم تقریبا 1 سال تایم برا فراموش کردن همه چی هنوزم کافی نبود...شاید تا همینجا هر چیو که فراموش کردم کافیه..رد یه سری چیزا قراره همیشه تو زندگیه آدم بمونه...این عادیه ریرا....عادی...