رَدِ خاطرات
گاهی دوس داری یه سری اتفاقا بیفته ولی نمیشه....انگار داری تو یه جاده ی بی انتها میدویی...جاده ای که بن بست نداره...رابطه ی ما هم همین شکلی بود....هی میدویدیم...دست تو دست هم...ولی یه جای این مسیر یکیمون بالاخره خسته شد و دست اون یکیو ول کرد...کی دست کیو ول کرد؟ خودمم هیچوقت نفهمیدم...اون فک میکنه من...من فک میکنم اون...هردومون مقصر بودیم....هردومون بچه...گاهی فک میکنم این مسیر حتی اگه یه انتها یا بن بست داشت، تهش میفهمیدیم اشتباه رفتیم...شاید اینکه وسط راه یکیمون خسته شد، کار درستی بود...
فک کنم تقریبا 1 سال تایم برا فراموش کردن همه چی هنوزم کافی نبود...شاید تا همینجا هر چیو که فراموش کردم کافیه..رد یه سری چیزا قراره همیشه تو زندگیه آدم بمونه...این عادیه ریرا....عادی...