.
هيچ.
هيچ.
بعد اين همه سال تنها چيزي كه ميتونه بگه اينه كه چقد عوض شدي...خنده ام ميگيره..واقعا نميفهمه كه زمان روز رو به شب و شبو به روز تبديل ميكنه؟ زمستانو به بهار و بهارو به زمستان... نميفهمه كه زمان برا تغيير دادن يه آدم هيچ رحمي بهش نميكنه؟؟ بهش ميگم توام تغيير كردي ! اين دفعه اون ميخنده...به چي؟؟ خودمم نميدونم!
وقتي هي ميخواي بپرسي ولي از ترس شنيدن جوابي كه ممكنه بده هيچي نميگي.
وقتي كلمه ي "چرا؟" هي تو ذهنت ميچرخه....
مهم نيست داري راه ميري يا ميدويي....مهم مسيريه كه انتخاب ميكني.
فهميد اشتباهش اينه كه با هر بار رفتن هي بر ميگرده پشت سرشو نگاه ميكنه...
عمر ما در حین هشیاری به غفلت رفت حیف. آنچه بیداری گمان کردیم خوابی بوده است.
مظهر
با لبي خندون گفت: خداروشكر غصه خوردن روزه ارو باطل نميكنه....
چشماش قرمز بودن، بعد از كلي كلنجار رفتن بالاخره تصميم گرفتم بپرسم...پرسيدم چته؟ گريه كردي؟ گفت نه...حساسيت فصليه...مكث كرد، گفت فوت كن كه خوب شه...فوت كردم ، ولي خوب نشد...هنوزم قرمز بود....
قدم به قدم بايد دور شد. نميشه يهويي ترك اعتياد كرد...
و اين توقع نيست كه نابودت ميكنه، بلكه توقع بي جاست كه ميكشدت....
وقتي بعد مدت ها بوي قورمه سبزي كه عاشقشي ميخوره به مشامت ولي تنها ري اكشنت اينه كه ميخواي بالا بياري....