خداحافظی؟

خیلی چیزا تو زندگیم یاد گرفتم، فک کنم مهم ترینش این بود که همه ی آدما ممکنه یه روز بِرَن و پشت سرشونم نگاه نکنن، سَرِ همین تا جایی که میشه باید وابستگی رو کم کرد. هر چقدر بیشتر وابسته شی، برای خودت ، قلبت ، احساساتت بدتره. هر کی میخواد بره، بهش اون دلیلو بده که بره، تا اون موقع ببینی که کنار گذاشتن تو چقدر راحته.....یا حتی میبینی ترجیح میده با همونایی که تا دیروز پشت سرشون حرف میزد باشه تا با تو و تو جمع تو. کلا اون دیوار بلندی که همیشه بین خودت و بقیه رو میکشی، هر روز بلند ترش کن که اگه به خاک قلبت برسن، همه چیو ویرون میکنن.....و تهش تو میمونی و یه مشت آوار.....

روابط

چقد راحته برا بعضیا هی برن تو رابطه و بیان بیرون ازش...خیلی برام عجیبه چجوری انقد راحت همه ی خاطره هایی که با طرف ساختنو میزارن کنار و دوباره از اول همه چیو شروع میکنن...تایم میذارن طرفو بشناسن، علایقشو، اخلاقای خوب و بد ، عادتاشو.......دوست دارم بدونم این همه انرژیو از کجا میارن؟ کلا وقتی به تعداد روابط بعضی از اطرافیام نگاه میکنم اینجوریم که با این تعداد رابطه معلومه تو خودت خودتو جدی نمیگیری، بعد انتظار داری پارتنرت جدیت بگیره؟ یا دوستت موقعی که بهش میگی دلت شکسته و خیلی ناراحتی؟ به نظرم انقد باید منتظر بمونی تا آدم درستو پیدا کنی...این یه نوع احترام گذاشتن به خودته...تو هر جایی بری پارتنرت معرف توئه....یکی بود میگفت اگه میخوای بدونی یکی چقد خودشو دوست داره، باید به پارتنرش توجه کنی...ببینی اون چجور آدمیه...باهاش چجوری رفتار میکنه ، طرز فکرش چیه و .... دیدم راست میگه...

در کل یاد این بیت افتادم:

ز وحشت تنها شدن، با هر غریبی ما شدن
هرگز مبادا اینچنین مجنون شدن! لیلا شدن!

توقع

قدیمی‌ها میگن:
«اولین‌ چیزی‌ که یه‌ نابینا با باز کردن چشمش می‌شکنه عصای راه رفتنشه.» تا حالا بهش فک نکرده بودم....وقتی به یکی تو سخت ترین شرایط کمکش کنی، وقتی مشکلش حل شه با دیدن تو یاد اون لحظه های سختش میفته و تو براش میشی یاداور همه ی زجر ها و سختی هایی که کشیده....اگه یه روز بعد کمک کردن به کسی شدی همون عصایی که تا بیناییه طرف برگشت گذاشتت کنار، زیاد ناراحت نشو و به دل نگیر، فک نکن طرف نمک نشناسه....همیشه سعی کن بدون توقع خاصی به بقیه کمک کنی و کنارشون باشی...این بهترین کار ممکنه....کلا توقع داشتن از بقیه آدمو نابود میکنه...

فلش بک

مشیری میگه :

گاهی میان مردم در ازدحام شهر، غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم...

برام عجیبه هنوزم بعضی وقتا یهو یه چیزی از گذشته میاد جلو چشم و تو کسری از ثانیه همه چی از جلو چشام محو میشن و من غرق اون خاطره میشم ...این فلش بک ها خیلی رو مخن، درکشون نمیکنم...آیا نشان گر اینن که حافظه ی من زیادی قویه؟ آیا نشان گر اینن که هنوز حسی از قدیم تو قلبمه که نباید باشه؟ یاد اون جمله افتادم که میگفت : درست لحظه ای که فک میکنم کامل فراموشت کردم، میفهمم که بیشتر از هر وقتی به یادتم....

پازل

رابطه ی دوستمو میبینم اینحوریه که اون از یه پازل 100 تیکه ای، 70تاشو چیده ، دوس پسرش 29 تاشو ...و تهش یه دونه ازون پازلا گم شده و ....و هردوتاشون دنبال همون یه تیکه ی گمشده ان بدون در نظر گرفتن اون گَپِ زیاد تو حل کردن این پازل. تازه اصل ماچرا اینه که اون یه تیکه ی گمشده دقیقا جلو چشمشونه، ولی اونا نمیبیننش....

چیز های کوچک

احساس میکنم خیلی از چیزای کوچیک ولی در عین حال بزرگو نادیده مگیریم...سهراب سپری چقد قشنگ میگه :

من صدای نفس باغچه را میشنوم.....

همین یه جمله ی ساده میتونه طرز دیدت به اطرافت رو تغییر بده.

آیا تو جز اون آدمایی که نفس باغچه رو میشنون؟

دوستی

نمیشه دوستی و صمیمیت رو فُرس کرد...دوس دارم وقتی یه چیزی تو ذهن طرف مقابله خودش بگه، نه اینکه من صد بار بپرسم و تهش به جوابی نرسم..اگه با یکی راحت نیسی یا یه سِری چیزارو نمیتونی بهش بگی، همه ی این کارا برا چیه پس؟ من اگه ببینم طرف بینمون یه دیوار میبینه، خودمم سعی میکنم اون دیوارو ببینم...چون نمیخوام بدون اینکه خودش بخواد از حریم شخصیش پامو فراتر بزارم....

اگه نمیگه منم نمیگم...اگه اعتماد نمیکنه منم نمیکنم....اگه راحت نیس، منم نیسم.....والسلام!

کلید

ميخوام در خاطراتمو قفل كنم و كليدشو بندازم تو ناكجا آباد... جايي كه هيچوقت پيداش نميكنم....

زمان

چقد زمان داره زود میگذره .....

بچه

تازه فهميدم چقد هنوزم بچه ام و خودخواه :)) بايد خيلي بيشتر ازينا بزرگ شم و اطرافيامو درك كنم...نبايد فقط پي اُ ويه خودمو ببينم....واقعا برام عجيبه كه تا چن ساعت پيش فك ميكردم بزرگ شدم، تهشم سر يه قضيه ي خيلي كوچيك فهميدم نه بابا هنوز خیلی جا داره که بزرگ شم....حقمه بشينم با عروسكاي باربي بازي كنم :))