لیوان لبریز
با آدما مهربون باشیم...هیچوقت نمیدونیم لیوان یکی چه لحظه ای قراره لبریز شه...شاید اون آخرین قطره رو ما بریزیم تو لیوان و لبریزش کنیم....
کلا از قدیم گفتن دل شکستن هنر نیس.....
راست گفتن ....
با آدما مهربون باشیم...هیچوقت نمیدونیم لیوان یکی چه لحظه ای قراره لبریز شه...شاید اون آخرین قطره رو ما بریزیم تو لیوان و لبریزش کنیم....
کلا از قدیم گفتن دل شکستن هنر نیس.....
راست گفتن ....
بعضي وقتا فك ميكنم تنها چيزِ "خوب"ِ زندگيش من بودم...سر همين نگرانم كه تا خر خره تو كصافط فرو بره...اميدوارم اون قسمتِ خوبِ روحش همينجوري بمونه..و تا آخر همون آدم خوبي كه من تو ذهنم ازش ساخته بودم، همون باقي بمونه...
به خودم افتخار میکنم....گذشتن از چیزایی که گذشتم اصن راحت نبود، نمیخوام بگم بدترین زندگیه رو کره ی زمینو داشتم، ولی ازینکه تو سخت ترین لحظه ها تونستم بهترین تصمیمو بگیرم و امیدمو از دست ندم خودش خیلیه...میتونستم مثه سارا خیلی راحت کم بیارم و سرمو بندازم پایین، ولی بجاش سرمو گرفتم بالا و گفتم میتونم.... و تونستم....
ميخوام طوري زندگي كنم انگار منِ قبلي هيچوقت وجود نداشته...ميخوام به عنوان يه آدم جديد همه چيو از صفر شروع كنم... خسته شده بودم از كسي كه بودم! واقعا خيلي انرژي ميخواستم برا "بودن"!
وقتشه عوض شم ... اسم جديدمو انتخاب كردم... "ريرا" رو دوس دارم...اولين بار تو شعراي علي صالحي ديدمش...تو نت ك سرچ كردم از معنيشم خوشم اومد...ميخوام ازين به بعد بشم ري را كه اين كاميونيتي هم كم كم مَنِ قبليو فراموش كنه...حالا كه فك ميكنم ميبينم همچينم كار سختي نيست از ذهن آدميزاد پاك شدن.....
كاش ميشد هر چي كه ميشكستو سريع ميتونستي با جديدش جايگزين كني...ولي بعضي وقتا قشنگيه بعضي چيزا به همون تَرَكاييه كه هر كدومشون بيانگر يه داستان از زندگين...انگار هویتشون خلاصه شده تو همون تَرَک ها....
I think i'm finally clean.....
بعضی وقتا نفس کم میارم....انگار اکسیژنی نیس تو اطاق....سریع پنجره ارو باز میکنم...حسو حال دکتر رفتن نیس....آلرِدی میدونم داستان چیه....ولی بعضی وقتا مهر تایید نخوره رو حدسو گمانت خیلی بهتره......