توقع

قدیمی‌ها میگن:
«اولین‌ چیزی‌ که یه‌ نابینا با باز کردن چشمش می‌شکنه عصای راه رفتنشه.» تا حالا بهش فک نکرده بودم....وقتی به یکی تو سخت ترین شرایط کمکش کنی، وقتی مشکلش حل شه با دیدن تو یاد اون لحظه های سختش میفته و تو براش میشی یاداور همه ی زجر ها و سختی هایی که کشیده....اگه یه روز بعد کمک کردن به کسی شدی همون عصایی که تا بیناییه طرف برگشت گذاشتت کنار، زیاد ناراحت نشو و به دل نگیر، فک نکن طرف نمک نشناسه....همیشه سعی کن بدون توقع خاصی به بقیه کمک کنی و کنارشون باشی...این بهترین کار ممکنه....کلا توقع داشتن از بقیه آدمو نابود میکنه...

فلش بک

مشیری میگه :

گاهی میان مردم در ازدحام شهر، غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم...

برام عجیبه هنوزم بعضی وقتا یهو یه چیزی از گذشته میاد جلو چشم و تو کسری از ثانیه همه چی از جلو چشام محو میشن و من غرق اون خاطره میشم ...این فلش بک ها خیلی رو مخن، درکشون نمیکنم...آیا نشان گر اینن که حافظه ی من زیادی قویه؟ آیا نشان گر اینن که هنوز حسی از قدیم تو قلبمه که نباید باشه؟ یاد اون جمله افتادم که میگفت : درست لحظه ای که فک میکنم کامل فراموشت کردم، میفهمم که بیشتر از هر وقتی به یادتم....