فروغ فرخزاد
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم ، تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ کناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه....
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم ، تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ کناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه....
هر آدمی که وارد زندگیت میشه ، چه خوب چه بد، یه درسی بهت میده...هیچی تو زندگی بی دلیل نیس....اینکه تو دلیلشو نبینی باعث میشه بی دلیل بشه....
احساس میکنم برا اولین بار تو زندگیم، دوس دارم تو تاریکی بمونم ......
درد من حصار برکه نیست
زیستن با ماهی هایی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده ...
هيچكي يادش نبود.....
این نسلی که توشم چرا اینجوریهههههههه.......
یه سری چیزارو تا یه جایی میشه نادیده بگیری، از یه جایی به بعد دیگه باید خیلی کور یا احمق باشی که نبینیشون....
يعني امسال كسي يادش ميمونه؟.....
خواهرم خنديد گفت ازينم بزن گناه داره...
خيره شدم به شيشه ي عطري كه تا نصفه ازش استفاده شده....
نميدونم چرا يه سري چيزارو ديگه نميتونم تحمل كنم... تو مترو يكي اون عطرو زده بود ، بوش كه به بينيم خورد يهو قلبم تند تر زد و ميخواستم بالا بيارم....
پ.ن: امروز انداختمش سطل آشغال....
امروز روز اول سال جديده....سالي كه قراره اصلا شبيه پارسال نباشه....
دلم میخواد بشینم لب دریا و فقط خیره شم به امواج....