خواهرم خنديد گفت ازينم بزن گناه داره...

خيره شدم به شيشه ي عطري كه تا نصفه ازش استفاده شده....

نميدونم چرا يه سري چيزارو ديگه نميتونم تحمل كنم... تو مترو يكي اون عطرو زده بود ، بوش كه به بينيم خورد يهو قلبم تند تر زد و ميخواستم بالا بيارم....

پ.ن: امروز انداختمش سطل آشغال....