انتخاب
خيلي به همه چي فكر كردم...به اين نتيجه رسيدم كه بايد بين قلب و عقلم يكيو انتخاب كنم...هر كدومشو كه انتخاب كنم بازم همون حسو داره...
خيلي به همه چي فكر كردم...به اين نتيجه رسيدم كه بايد بين قلب و عقلم يكيو انتخاب كنم...هر كدومشو كه انتخاب كنم بازم همون حسو داره...
همه چي از يه پي ام ناشناسي كه امروز صبح دريافت كردم شروع شد..
وقتي خوندمش يه لحظه احساس كردم نفسم بالا نمياد...
سريع پاكش كردم... مثل هميشه كه خودمو به نفهمي ميزنم ترجيح دادم به خودم بگم در جريان نيسم و از چيزي خبر ندارم...ترجيح دادم مثه هميشه چشمامو ببندم و بگم مهم نيس...ولي موضوع اينه كه خيلي مهم بود، انقدي مهم بود كه كل روز نتونم يه كلمه حرف بزنم و هي اشك تو چشمم جمع شه....