همه چي از يه پي ام ناشناسي كه امروز صبح دريافت كردم شروع شد..

وقتي خوندمش يه لحظه احساس كردم نفسم بالا نمياد...

سريع پاكش كردم... مثل هميشه كه خودمو به نفهمي ميزنم ترجيح دادم به خودم بگم در جريان نيسم و از چيزي خبر ندارم...ترجيح دادم مثه هميشه چشمامو ببندم و بگم مهم نيس...ولي موضوع اينه كه خيلي مهم بود، انقدي مهم بود كه كل روز نتونم يه كلمه حرف بزنم و هي اشك تو چشمم جمع شه....