؟
دیگه مغزم نمیکشه، من همیشه رفتار طرف مقابلو میبینم و مناسب همون رفتار میکنم...کسی که هی رفتارش عوض میشه چجوری باید رفتار کنی؟ عملا مشکل کجاس ... من یا اون ؟
دیگه مغزم نمیکشه، من همیشه رفتار طرف مقابلو میبینم و مناسب همون رفتار میکنم...کسی که هی رفتارش عوض میشه چجوری باید رفتار کنی؟ عملا مشکل کجاس ... من یا اون ؟
آهای غمی که مثل یه بختک
رو سینه من شده ای آوار
از گلوی من ، دستاتو بردار.....
گاهی دوس داری یه سری اتفاقا بیفته ولی نمیشه....انگار داری تو یه جاده ی بی انتها میدویی...جاده ای که بن بست نداره...رابطه ی ما هم همین شکلی بود....هی میدویدیم...دست تو دست هم...ولی یه جای این مسیر یکیمون بالاخره خسته شد و دست اون یکیو ول کرد...کی دست کیو ول کرد؟ خودمم هیچوقت نفهمیدم...اون فک میکنه من...من فک میکنم اون...هردومون مقصر بودیم....هردومون بچه...گاهی فک میکنم این مسیر حتی اگه یه انتها یا بن بست داشت، تهش میفهمیدیم اشتباه رفتیم...شاید اینکه وسط راه یکیمون خسته شد، کار درستی بود...
فک کنم تقریبا 1 سال تایم برا فراموش کردن همه چی هنوزم کافی نبود...شاید تا همینجا هر چیو که فراموش کردم کافیه..رد یه سری چیزا قراره همیشه تو زندگیه آدم بمونه...این عادیه ریرا....عادی...
روز اول پریود بودن بدترین کار اینه که بشینی فیلمی که نبایدو ببینی...سر مسخره ترین دیالوگ هم گریه ام میگرفت...کافی بود کلمه ی بابا بیاد یا صحنه ای که پدر و پسر با هم باشن، که بزنم زیر گریه...کلمه ی پدر هیچوقت قلبمو نلرزوند...همه ی گریه هام سر اون صحنه ها، میذارمشون پای پریود بودن....من ضعیف نیسم...نبودم....و نخواهم بود......
فقط دغدغه های دوستام .....لول
وقتی کارت اشتباهه، قبول کن که اشتباهه...چرا پی ام میدی و میذاریش پای اینکه کم خواب بودم و درس زیاد خوندم و .... ؟ یکم مَرد باش بگو از بیشعوریه خودم بود یه سری حرفا رو زدم...اگرم قبول نداری اصن با بهونه های الکی نیا و بیشتر به من حس خریت محضو نده....
هر شروعي يه پاياني داره.
امروز بعد شيش ماه مامانمو ديدم... خيلي خوشحال بودم و لبخند از لبم نميرفت.... حتي تو راه با اينكه خيلييييي خسته بودم ولي اصن خوابم نميبرد...٣ ساعت حرف زديم و الان تازه اومدم بخوابم....پي ام دوستمو ديدم كه گفت مامانش كه سرطان داشت مُرده....خيلي حالم بده...ناخوداگاه زدم زير گريه...چه تايمينگ مسخره اي واقعا....روزي كه من مامانمو ميبينم، اون از دستش ميده.....دوستم اين همه مدت خبر نداشت و موقعي كه حال مامانش خيلي بد شده، داييش بهش پي ام داده كه پاشو با اولين پرواز بيا چين ببينش...
من هميشه موضوع مادر برام سخته راجبش حرف بزنم يا فك كنم....و اين قضيه باعث شد بيشتر راجبش فك كنم...هميشه آرزوم بود به جايي تو زندگيم برسم كه مامانم بهم افتخار كنه...يعني ميتونم؟ بايد بتونم... و بايد پا زدنمو چن برابر كنم.... چون فهميدم مرگ اصلا شوخي حاليش نيس....هر لحظه ممكنه يكيو از دس بدي....من هر طور شده بايد به مامانم ثابت كنم كه همه ي سختيايي كه بخاطر من كشيد الكي نبودن....ميخوام براش بهترين زندگيو بسازم....چون واقعا لياقتشو داره...
١٣ روز از سال جديد گذشته....تايم كم دارم......خيلي كم...
زندگی اونقدام که میگن سخت نیس، فقط باید حواست به همه چی باشه و بهترین تصمیمارو بگیری....بعضیارو میبینم و اینجوریم که طرف تو خواب زمستونیشه... تو خواب زمستونی نباشیم.....
چرا واقعا؟ به خودت بیا ترَش!!!!!