لیمیت

چه حسی داشتم....اصن نمیخواسم حتی جوابشو بدم..به نظرم شوخی و خنده جای خودشو داره...یکی باهات میگه میخنده دلیل نمیشه هر بی احترامی ای که کردی رو طرف بزاره پای شوخی...چیزی که یاد گرفتم تو زندگیم اینه که بعضیا واقعا تواناییه اینو ندارن که خط قرمز و لیمیته بقیه ارو ببینن ...باید بهشون بفهمونی..اگه نفهمونی همون بی احترامیو صد بار دیگه ام تکرار میکنن....ولی خب نمیدونم چرا دلم شکست...داشتم با خودم فک میکردم آیا من نازک نارنجیم؟ آیا مشکل از منه؟ نمیدونم......شاید واقعا مشکل از منه...

Kdrama

کاش زندگی هم Kdrama بود

2024

امسالم تموم شد.

امروز از بچه ها پرسیدم اگه بخوان خودشونو تو سه کلمه توصیف کنن چی میگن؟ هر کی سه تارو گفت...نوبت به خودم که رسید اینجوری بودم که نمیدونم...ولی خب تهش ساده مهربون و قوی رو انتخاب کردم.احساس کردم واقعا خلاصه شدم تو این سه کلمه. امسال ولی سالی بود که قوی بودم...خیلی قوی...سالی بود که از نظر روحی روانی واقعا لِوِل آپ کردم. سال خودشناسیم بود عملا...تازه فهمیدم چی میخوام از خودم از زندگیم از کسی که باش تو رابطه بخوام برم . ارزش خودمو فهمیدم و دیگه نمیخوام بهم آسیبی برسه...فهمیدم چی ناراحتم میکنه و چجوری کنار بیام با ناراحتیام...امسال از نظر عقلی خیلی بزرگتر شدم...گرچه از بچگی سر شرایط زندگی همیشه از هم سن و سالام خیلی بیشتر میفهمیدم و درکم بیشتر بود. کلا سختی های زندگی باعث میشن دیدت به همه چی عوض شه...باعث میشن کودک درونت ناخوداگاه بشه یه آدم بزرگ...

I wanna thank myself...

چون خیلی جاها میتونستم مسیر اشتباهو انتخاب کنم ولی نکردم.

چون نصف بیشتر to do list رو رفتم.

چون همه ی تلاشمو کردم.

چون امیدمو هیچوقت از دست ندادم.

چون آدمای تاکسیکو راحت انداحتم بیرون از زندگیم.

چون با چنگ و دندون آدمای خوب زندگیمو نگه داشتم.

چون احساساتمو مَنِیج کردم.

چون دیگه خودمو به درست ترین شکل ممکن دوست دارم.

چون ارزش خودمو فهمیدم.

در کل، ممنون ریرا ..... و بدون سال 2024 قراره یکی از بهترین سالهای زندگیت باشه.

Fighting!

گذشته

امروز شدیدا نیاز به تنهایی داشتم....ازونجایی شروع شد که میخواسم با بجه ها ولورانت پلی بدم....تا جوین شدم چنل شروع کردن راجع ب گذشته حرف زدن و سوال و جواب کردن...که چی شد ، اون کجاس ، چیکار میکنه و ...

فقط یه دست تحمل کردم و بعدش گفتم مهمون دارم...چرت ترین دروغ سالو گفتم...ذهنم انقد درگیر شد که نتونستم بهونه ی خوبی بیارم...گرچه دروغ گفتن کلا برام سخته....ولی خو واقعا نمیفهمم چرا بعضیا انقد تو گذشته گیر میکنن؟ ....مگه گذشته چی داره که هی ازش یاد میکنن؟ دوس دارم به اینجور آدما بگم یکم تو زمان حال زندگی کنید لعنتیا...بکشید بیرون از گذشته، مخصوصا گذشته ی بقیه ی آدما.....

ربطه ی جدید

دلم میخواد یه آدم نرمال پیدا کنم و تو یه رابطه ی کاملا نرمال باشم...ولی همیشه تو هر فردی یه چیزی پیدا میکنم که خوشم نیاد ... انگار از قصد طرفو صفر تا صدشو میگردم تا برسم به کوچیکترین چیز ممکن و بگم نه این آدم به فلان دلیل اوکی نیس...انگار از قصد یه بهونه تراشی میکنم که یه دیوار بکشم بین خودمو اون شخص . احساس میکنم با اینکه تایم زیادی گذشته، ولی هنوزم آمادگیه اینو ندارم که یه آدم جدیدو وارد زندگیم کنم.....دوس دارم سرمو بکوبم به دیوااار...اگه همه چی واقعا برام تموم شده چرا من اینجوریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه فیلوفوبیا دارممممم

دوست مشترک

تایم خیلی زودمیگذره، انگار همین دیروز بود همه ی اون اتفاقا افتاد ...

الان که استوریاشو میبینم، خوشحالم که همه چی تو زندگیش روبه راهه... گرچه بعضی وقتا چیزایی میذاره که قلبمو میشکنه و دوس دارم ریپلای کنم یه طرفه قضاوت نکن...بگم اشتباهه چیزی که فک میکنی...دوس دارم حداقل بشنوه و بعد هر چی خواس بگه بگه ... ولی بعضی وقتا یه سری چیزارو باید بزاری بین خودت و خدات بمونن...بعضی از خودگذشتگیا تو رابطه لازمه...جالبه که همیشه تو زندگیم من بودم که حواسم به بقیه بود و برام مهم بود تو ذهنشون چی میگذره و نتیجه ی کاری که میکنم چه تاثیری میتونه روشون بذاره، ولی این محو شدنم از زندگیش خیلی برام گرون تموم شد... و میدونم برا اونم همینطور بود...

بدترین چیز تو یه رابطه اینه که دوست مشترک داشته باشید... اینکه طرف بیاد هر از گاهی خواسته یا ناخواسته بهت بگه آره الان حالش اینجوریه اونجوریه ولی تو نخوای و نباید بشنوی ....میدونستم طرف فک میکرد داره به هردوتامون کمک میکنه....ولی اگه برمیگشتم همه ی اون فداکاریا الکی بود...همه ی اون شب بیداریا و اشک ریختنا...همه ی اون بغض کردنا....اگه میدونس وقتی تو اتوبوس بودم و یا تو مترو وسط هزار نفر راه میرفتم و یهو اشکام میریختن رو گونه هام، بازم چیزی که الان تو ذهنشه بازم همونجوری فک میکرد؟

نمیدونم چرا دارم به این چیزا بعد این همه مدت فک میکنم...واقعا نمیدونم.....دیگه نباید با دوستای مشترکمون حرف بزنم...

بیخیالی

چرا حتی فک کردن به یه سری چیزا هنوزم میره رو اعصابم. فک میکردم درجه ی بیخیالیم از 100 رفته رو 1000، امروز تازه فهمیدم اینجوریام نیس. شاید یه سری چیزا اثرشون تا آخر عمر باقی بمونن، مثه یه سری زخما که ردشون تا آخر رو پوستت میمونه...

کنار بیا با این قضیه.....دیوونه...

شناخت

آدم حسابیا آخر قصه مشخص میشن....تا تایم زیادی از شناخت یکی نگذشته، مثه دوست یا دشمن نبینش....

هدف

بعضي وقتا به خودم فك ميكنم آيا هدفي كه برا زندگيم انتخاب كردم مهم تره، يا مسير رسيدن به اون هدف؟ يه ويديو ديدم كه ميگفت اگه ميخواي برسي به نوك قله، سعي كن تو مسير به اطرافتم نگاه كني و زيبايي هاي طبيعتو ببيني ، از هواي تميز استفاده كني و از كوهنورديت لذت ببري... ديدم راست ميگه...مگه چقد زندگي ميكنيم كه ١٠٠٪؜ فكوسمونو بزاريم رو هدف و نه شاد بودن و لذت بردن از Journey ؟!....

دیوار

اين دفعه تصميم گرفتم وارد هر جمعي شدم هيچي از خودم نگم...احساس ميكنم اين خودش به طور ناخوداگاه يه ديوار بلند جلو منو بقيه ايجاد ميكنه...اين روزا شديدا نياز به ديواري دارم كه هيچ احدي نتونه ازش بالا بره و بپره تو حريم خصوصيه من...

شايد براشون كرينج و عجيب باشه ، ولي مگه مهمه؟ هر كي بام حال كنه با چيزي كه ازم ميبينه حال ميكنه ، هر كيم حال نكرد ميتونم خيلي راحت قطع ارتباط كنم...مثه خيلي از دفعات قبلي كه اين كارو كردم...كلا احساس ميكنم اينكه يه دفعه اي ناپديد شم خيلي ايزي شده برام....اينكه يهويي ديگه خبري ازم نشه و محو شم...

كلا شدم حبابي كه هر لحظه ممكنه بتركه....