تایم خیلی زودمیگذره، انگار همین دیروز بود همه ی اون اتفاقا افتاد ...

الان که استوریاشو میبینم، خوشحالم که همه چی تو زندگیش روبه راهه... گرچه بعضی وقتا چیزایی میذاره که قلبمو میشکنه و دوس دارم ریپلای کنم یه طرفه قضاوت نکن...بگم اشتباهه چیزی که فک میکنی...دوس دارم حداقل بشنوه و بعد هر چی خواس بگه بگه ... ولی بعضی وقتا یه سری چیزارو باید بزاری بین خودت و خدات بمونن...بعضی از خودگذشتگیا تو رابطه لازمه...جالبه که همیشه تو زندگیم من بودم که حواسم به بقیه بود و برام مهم بود تو ذهنشون چی میگذره و نتیجه ی کاری که میکنم چه تاثیری میتونه روشون بذاره، ولی این محو شدنم از زندگیش خیلی برام گرون تموم شد... و میدونم برا اونم همینطور بود...

بدترین چیز تو یه رابطه اینه که دوست مشترک داشته باشید... اینکه طرف بیاد هر از گاهی خواسته یا ناخواسته بهت بگه آره الان حالش اینجوریه اونجوریه ولی تو نخوای و نباید بشنوی ....میدونستم طرف فک میکرد داره به هردوتامون کمک میکنه....ولی اگه برمیگشتم همه ی اون فداکاریا الکی بود...همه ی اون شب بیداریا و اشک ریختنا...همه ی اون بغض کردنا....اگه میدونس وقتی تو اتوبوس بودم و یا تو مترو وسط هزار نفر راه میرفتم و یهو اشکام میریختن رو گونه هام، بازم چیزی که الان تو ذهنشه بازم همونجوری فک میکرد؟

نمیدونم چرا دارم به این چیزا بعد این همه مدت فک میکنم...واقعا نمیدونم.....دیگه نباید با دوستای مشترکمون حرف بزنم...