امروز بعد شيش ماه مامانمو ديدم... خيلي خوشحال بودم و لبخند از لبم نميرفت.... حتي تو راه با اينكه خيلييييي خسته بودم ولي اصن خوابم نميبرد...٣ ساعت حرف زديم و الان تازه اومدم بخوابم....پي ام دوستمو ديدم كه گفت مامانش كه سرطان داشت مُرده....خيلي حالم بده...ناخوداگاه زدم زير گريه...چه تايمينگ مسخره اي واقعا....روزي كه من مامانمو ميبينم، اون از دستش ميده.....دوستم اين همه مدت خبر نداشت و موقعي كه حال مامانش خيلي بد شده، داييش بهش پي ام داده كه پاشو با اولين پرواز بيا چين ببينش...

من هميشه موضوع مادر برام سخته راجبش حرف بزنم يا فك كنم....و اين قضيه باعث شد بيشتر راجبش فك كنم...هميشه آرزوم بود به جايي تو زندگيم برسم كه مامانم بهم افتخار كنه...يعني ميتونم؟ بايد بتونم... و بايد پا زدنمو چن برابر كنم.... چون فهميدم مرگ اصلا شوخي حاليش نيس....هر لحظه ممكنه يكيو از دس بدي....من هر طور شده بايد به مامانم ثابت كنم كه همه ي سختيايي كه بخاطر من كشيد الكي نبودن....ميخوام براش بهترين زندگيو بسازم....چون واقعا لياقتشو داره...

١٣ روز از سال جديد گذشته....تايم كم دارم......خيلي كم...