22
هميشه پرحرف بود ولي اين دفعه كم حرف...ازينكه تو فكر فرو رفته بود و با غذاش ور ميرفت فهميدم ذهنش درگيره...سعي كردم بحثو عوض كنم و مجبورش كنم فكر نكنه....چون اگه فكر ميكرد و دلو به دريا ميزد همه چي خراب ميشد...چيپسشو ازش قاپيدم و خنديدم ، كافي نبود....بهش گفتم پول بستنيرو بايد بديا...همينجوري بحث پيش آوردم...فك كنم از چرت بودن حرفام فهميد نميخوام چيزي بشنوم....
وقت خداحافظي ديگه لبخند رو لبش نبود....