داشتم عكساي مسكو رو نگاه ميكردم و اشك تو چشمام جمع شد... منو ببخش كه ديگه انقد كم يادت ميفتم... ببخش كه درموردت به كسي چيزي نميگم.. ببخش كه جوري رفتار ميكنم انگار "تو"يي تو زندگيم نبوده...خيلي دلم برات تنگ شده..برا همه ي اون سالهايي كه همه اش كلكل كرديم و دعوا..مقنعه ی همو میکشیدیم و میخندیدیم..... برا همه ي اون قهر و آشتيا...برا همه ي اون تقلبايي كه ميرسونديم و تهش لو ميرفتيم... برا اون بستنيايي كه تو هميشه پولشو ميدادي و من اسكمت ميكردم... برا خنده هات، جوكاي بي مزه ات، حتي عصبانيتت اون روزي كه فهميدي بخاطر ريحانه چيكار كردم...

دلم برات تنگ شده.... قول میدم یه روز مسكو بیام ديدنت...برات گل نميارم، بجاش اون بيسكوييت نعناييا كه عاشقشون بودي رو ميارم :) چرا الان اشكام دارن ميريزن؟ قول ميدم ديدنت اومدم خوشحاله خوشحال باشم ...قول...